♥♥♥ به نام پيوند دهنده ي قلب ها..... ♥

چرا گرفته دلت

        مثل آنکه تنهایی

                  چه قدر هم تنها

خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی

دچار یعنی عاشق

         و فکر کن چشمهایت

                               اگر ماهی کوچک

دچار آبی دریای بیکران باشد

چه فکر نازک غمناکی

                                   دچار باید بود

[ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 8:37 ] [ هستی ]

[ ]

چرا مادرمان را دوست داريم؟
چون ما را با درد بدنيا آورد وبلافاصله با لبخند پذیرفت
چون شيرشيشه را قبل از اينكه میخواست توي حلق ما بريزد ،

پشت دستش ريخت مبادا داع باشه 

چون ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻣﺮﯾﺾ که ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ
ﻭﻓﺘﯽ ﺩﮐﺘﺮ ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ... ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ میکنه؟ ﭼﺘﻪ؟
ﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟ !!
ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟
ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟ﭼﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ،

ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭﺩﺍﺭﻩﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ...
ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ...
ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ

در عالم بچگی روی تشك خرابکاری کردیم ولی با همه مشقتی که برای تمیز کردن و شتشو میکشید آبروي ما را نمی برد
چون وقتي ما تب مي كردیم، آن ها هم عرق مي ريختند
چون وقتي در قابلمه غذا را برمي دارند،

يك بخاري بلند مي شه كه آدم دلش مي خواهدغذارا با قابلمه اش بخوره

وقتي تازه ساعت يازده شب يادم مي افتادكه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل دهيم يادم رفته تهیه کنم ،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايم زحمت ميكشد كه همان نصف شبي تمامش كنم
چون وسط سريال هاي ملودرام گريه مي كنند
چون بعد از گرفتن هديه روز مادر، تمام فكرو ذكرش اين است كه مبادا بعضی از فروشندگان بي انصاف سر طفل معصومش راكلاه گذاشته باشد

چون شبهاي امتحان و كنكور پابه پاي ما نخوابید

 اما كسي نيست كه برايش قهوه بياورد  و ميوه پوست بكند
به خاطر اينكه موقع سربازي رفتنمون،

گريه مي كند و نذر مي كندو پوتين هايمان را در هر مرخصي واكس مي زد

چون پایان شب عروسي بعنوان داماد ازش خداحافظي کردم دستش رو بوسیدم ولی اون گریه میکرد

(یا متقابلا مادر دختر خانمها) با چشماني پر از اشك سفارش جگر گوشه شان را به داماد ميكنند و به داماد ميسپارند

چون درهنگام بیماریش يك ليوان آب به دستش مي دهيم يك طوري تشكر مي كند كه واقعا باور مي كنيم شاخ غول رو شكوندیم

چون موقع مطالعه یا کارهای ریزه کاری در خونه عينك مي زنه و پنج دقيقۀ بعد در حاليكه عينكش به چشمش است مي پرسد:اين عينك منو نديدين؟

چون هيچوقت يادشان نمي رود كه ما از كدام غذا بدمان مي آيد و عاشق كدام غذاييم

حتي وقتيكه روي تخت بيمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوريم

چون همانجا هم تمام فكر و ذكرشان اين است كه واي بچم خسته شد بس كه مريض داري كرد

 و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش رو براي هزارمين بار ميشكنيم،

چند روز بعدهمه رو از دلش ميريزه بيرون وخودش روگول ميزنه كه :

بخشش از بزرگانه


 

[ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ] [ 9:13 ] [ هستی ]

[ ]

کارمند شهرداری

قرار بود طبـــق يه طـــرح عقب نشينياز سوی شهرداری منطقه خونه يک مادر♥شــــهيد♥ که بچه اش مفـــقود الاثـــرشــده بود تخريب بشه!

 قرار شـــد با احتـــرام و عزت زیادی ازشــون بخواهيـــم که خونشـــونو تخـــليه کنند که تخـريب کنيـــم
بالاخــره رفتيــم دم خونشــون و قضيه رو گفتـــيم
 میدونی مادر♥شهید♥یه چیزی گفت هنوز هم که هنوزه دارم درموردش فکر میکنم انگار آب جوش به پیکرم ریختند

 مــــــادر شهید در جواب به ما گفتـــــ ....
جناب عیبی نداره من خونه رو تخلیه میکنم ولی اگـــــه یه روز   بچــــم برگـــرده فقــط آدرس اينجا رو بلده ها
 
 
بزرگواری

استاد مرحوم خسرو شکیبایی، حسین پناهی

سر صحنه بودیم که حسین (پناهی) داشت دیالوگهای تمرین میکرد
کودکی دست فروش پیش ما اومد

 جالب بود که هیچ کدوم از مارو نمی شناخت
بلند گفت:
 
آقا تورو خدا ازم آدامس بخرید..
حسین با دیدن بچه رنگش عوض شد صداش کرد و بردش پیش خودش
ده دقیقه بعد با بچه اومد پیش ما و گفت:
آقای جلیلی(مسئول تدارکات)

این همکار جدید شما تا آخر پروژه هست.
حقوقشم خودم میدم
وقتی از حسین دلیل کار رو پرسیدم .

گفت:
به جای دادن یه ماهی خواستم ماهیگیری رو یادش بدم
این بچه آینده مملکته
 
پندروزانه به خودم
 
 انشاالله شماهم بپسندد
 
همیشه فکر کن در دنیای شیشه ایی زندگی میکنی
پس به طرف کسی سنگ پرتاب نکن

چون اولین چیزی که میشکند دنیای خودت است

 

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 9:10 ] [ هستی ]

[ ]


اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن،

گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت:

اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه با حرف ذهنش رو آروم کرد
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم

تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم،

چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم،

ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه

من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم:

راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم.

با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
گفت: وقتی فهميدم بالاخره مردنيم،

رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم

 گفتن:نه گفتم: خارج چي؟

 و باز گفتند : نه!

خلاصه حاجي مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد

[ شنبه چهاردهم دی 1392 ] [ 14:59 ] [ هستی ]

[ ]


 
جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...
جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.
هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

خدا در مکانهای دور از انتظاربه دست افــرادی دور از انتظارو در مواقعی تصور ناپذیر معجزات خود را به انجام   می رساند.برای آن مهربانِ توانا ، غیرممکن وجود ندارد همیشه ، همیشه و همیشه امیدی هست .

[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 14:39 ] [ هستی ]

[ ]

دلم تنگه...
برای دعا کردن واسه نیومدن معلم...
برای قرآن های اول صبح و خوندن سرود ایران اول هفته...
برای خط کشی کنار دفتر مشق با خودکار
آبی و قرمز
...
برای تخته پاک کن و گچ های رنگی کنار تخته...
برای ترس از سوال معلم...
برای روزنامه دیواری درست کردن...
دلم برای همه ی دلخوشی های کودکانه تنگ شده...

[ دوشنبه ششم آبان 1392 ] [ 11:8 ] [ هستی ]

[ ]

پشت چراغ قرمز ایستاده بودم

ناگهان کودکی آمد و گفت:

چسب زخم میخواهید؟ پنج تا صد تومن؟

با خود گفتم اگرتمام چسب زخمهایت را هم بخرم

نه زخم های من خوب می شود و نه زخم های تو...

[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 10:14 ] [ هستی ]

[ ]

چمدانش را بسته بودیم

با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود

یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک،

کمی نان روغنی، آبنات  و کشمش

گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم

یک گوشه هم که نشستم

نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه ها

گفتم: مادر من، دیر شد ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند

گفت: کیا منتظرند مادر ؟
اونا که اصلا منو نمیشناسند !
 و ادامه داد

آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم

اصلا، اوم دهنم رو میبندم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟
حالااجازه میدی بمونم ؟
گفتم: آخه مادر من،

 شما داری آلزایمر می گیری

همه چیزو فراموش می کنی

گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول

اما تو چی؟

 تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترگلم؟

خجالت کشیدم، راست میگفت، همه کودکی و جوانی ام

و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم

اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،

و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام

زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم

توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده

و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم

قرآن و نان روغنی و ...
 همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند
آبنات قیچی را برداشت

گفت: بخور مادر جون، خسته شدی ساکم را بستی و باز کردی

دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم

مادر جون ببخش، حلالم کن، حماقتم را فراموش کن

اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت

چی رو ببخشم مادر،

من که چیزی یادم نمیاد

یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی

جل الخالق، چه اسمهایی می زارن این دکترا، روی درد های مردم

طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم

در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکرد

زیر لب میگفت

من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر

[ شنبه بیست و هفتم مهر 1392 ] [ 8:25 ] [ هستی ]

[ ]

دوس دارم ببرمت یه جای شلوغ,
خيلي شلوغ
وایستم اون وسط نگات کنم!
بگم اینارو میبینی؟
بگی آره!
بگم تو هیاهوی همه این آدما ,
بازم من چشمام فقط دنبال تو میگرده ,
دلم برای تو تنگ میشه... ♥♥
صداهاشونو می شنوی؟
بگی آره!
بگم تو اوج همین صداها دلم دنبال صدای تو میگرده... ♥♥
بگم حالا چشماتو ببند ,
بگو چه حسی داری!
بگی انگار گم شدم بین یه عالمه غریبه
,
بگم اگه نباشی گم میشم بین یه دنیا غریبه ..... ♥♥

*****************************************************************************

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین منو تو فاصله هاست
بی تو هرلحظه مرابیم فروریختن هاست
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
بازمی پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست!

[ شنبه بیستم مهر 1392 ] [ 13:29 ] [ هستی ]

[ ]

باسلام خدمت دوستان امروزسالروز ميلاد عارف و عالم شوريده دل حضرت مولاناست ضمن تبريك به عزيزيزاني كه با اشعار و احوال اين بزرگوار قرابتي دارند شعري از ايشان را به رسم ادب مينويسم
 


شد ز غمت خانه سودا دلم
                             در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماه رو

                             می نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت

                             رفت بر این سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد

                             دوش چه گفته است کسی با دلم

از طلب گوهر گویای عشق

                             موج زند موج چو دریا دلم

روز شد و چادر شب می درد

                             در پی آن عیش و تماشا دلم

از دل تو در دل من نکته‌هاست

                             وه چه ره است از دل تو تا دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی

                             وای دلم وای دلم وا دلم

ای تبریز از هوس شمس دین

                             چند رود سوی ثریا دلم

[ دوشنبه هشتم مهر 1392 ] [ 9:26 ] [ هستی ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه